العلامة المجلسي ( مترجم : محمدجواد نجفى )

342

بحار الأنوار ( زندگانى حضرت امام حسين ع ) ( فارسي )

از ابو حمزهء ثمالى روايت شده كه گفت : من هر سالى يك مرتبه در موسم حج امام زين العابدين را زيارت ميكردم . در يكى از سال‌ها كه بحضور آن حضرت مشرف شدم ديدم كودكى روى زانوى امام زين العابدين است . آن كودك برخاست و نزد آستانهء در افتاد و بدنش خون آمد . ناگاه حضرت سجاد در حالى كه هروله ميكرد برجست و خونهاى بدن وى را خشك كرد و فرمود : من تو را به خدا پناه مىدهم كه در كناسه « 1 » بر فراز دار باشى . من گفتم : پدر و مادرم بفدايت كدام كناسه ؟ فرمود : كناسهء كوفه . گفتم : آيا اين موضوع عملى خواهد شد ؟ فرمود : آرى به حق آن خدائى كه حضرت محمّد صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم را مبعوث نموده است . اگر تو بعد از من زنده باشى حتما اين كودك را خواهى ديد كه در يكى از نواحى كوفه : مقتول ، مدفون ، منبوش . ( يعنى قبر او را ميشكافند ) جنازه‌اش را روى زمين ميكشانند و بدنش را در كناسه بالاى دار خواهند زد . سپس جنازه‌اش را از فراز دار فرود مياورند و ميسوزانند و خاكسترش در ميان صحرا بباد خواهد رفت . من گفتم : فدايت شوم نام اين كودك چيست ؟ فرمود : نام اين پسرم زيد است سپس چشمان مباركش پر از اشك شدند و فرمود : من جريان اين پسرم را براى شما شرح مىدهم : در يكى از شبها كه من مشغول سجود و ركوع بودم ناگاه خوابم رفت . گويا : خواب ديدم در بهشت هستم و گويا : پيغمبر خدا ، على ، فاطمه ، حسن و حسين عليهم السلام حوريه‌اى را برايم تزويج كردند من با آن حوريه مواقعه نمودم و نزد سدرة المنتهى غسل كردم و باز گشتم . ناگاه هاتفى بگوشم گفت : زيد براى تو مبارك باشد ! من از خواب بيدار شدم . تطهير كردم و نماز صبح را بجاى آوردم . ناگاه ديدم مردى دق الباب مىكند وقتى بيرون رفتم ديدم يك كنيزك همراه اوست كه آستينهايش بسته و صورتش پوشيده است . من به آن مرد گفتم : چه حاجتى دارى ؟ گفت : على بن -

--> ( 1 ) كناسه بضم كاف : مكانى است كه خاكروبه و امثال آن را در آنجا ميريزند - مترجم